
شبى از پشت يك تنهاﯾﻰ نمناك و باراﻧﻰ
تو را با لهجه گلهاﻯ نيلوفر صدا كردم
تمام شب براﻯ با طراوت ماندن
باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوﻯ نقره اﻯ در
كوچه هاﻯ آﺑﻰ احساس
تو را از بين گلهاﯾﻰ كه در تنهاييم
روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آﺑﻰ ترين موج
تمناﻯ دلم ﮔﻔﭡﻰ :
" دلم حيران و سر گردان چشماﻧﻰ ست روياﯾﻰ...
و من تنها برای ديدن زيباﯾﻰ آن چشمان .... "
تو رادر دﺷﺗﻰ ازتنهاﯾﻰ وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را به روﻯ اﺷﻜﻰ از
جنس ساكت و نارﻧجي خورشيد وا كردم
نميدانم چرا ﺭﻓﭡﻰ؟نميدانم چرا؟
شايد خطا كردم
و تو ﺑﯽ آن كه فكر غربت چشمان من باﺷﻰ
نميدانم كجا ؟ تا ﻛﻰ؟ براﯼ چه ؟
وﻟﯽ ﺭﻓﭡﻰ......
وبعدازرفتنت باران چه معصومانه ﻣﻰ باريد
و من با آن كه ﻣﻰ دانم
توهرگز ياد من را با عبورخود نخواﮪﻰ برد
هنوز آشفته چشمان زيباﻯ توام
برگرد

تو گل ياسمنی تو بهاری
نه
بهاران از توست تو همچون شبنم پاك سحری
نه
از آن بهتری از تو می گيرد وام ، هر بهار اين همه زيبايی را

بر درت می آمدم هر شب مرا وا می زدی
گفتمت نا مهربانی ، دم ز حاشا می زدی
ديدمت يك شب به دريا خيره بودی تا سحر
كاش دريای تو بودم ، دل به در يا می زدی